آرامــــــــــش خیــــــــــــال
..|مجنون به نصیحت دلم آمده است/بنگر به کجا رسیده دیوانگی ام|...
 
 

جوونتر که بودم یکی عاشقم بود

منو که نمی دید دلش می گرفت زود

می گفت خیلی وقته دلم پا به پاته

می گفت هر جا باشی نگاهم به راته

منم بچه بودم دلم پر پرش شد

بهش اینو گفتم اونم باورش شد

خلاصه نشستیم یه رویا کشیدیم

واسه زندگیمون چه خوابایی دیدیم

به هم قول دادیم که با هم بمونیم

تا هر جا که میشه تا هر جا بتونیم

ولی من نموندم نه اینکه نمیشد

زدم زیرِ قولم دلم دم دمی شد

 

حالا گاهی وقتها به یادش میفتم

درست لحظه هایی که یادش میفتم

تمامِ وجودم پر از شرم میشه

به این خاطراتش سرم گرم میشه میشه

 

به هم قول دادیم که با هم بمونیم

تا هر جا که میشه تا هر جا بتونیم

خودم زندگیمو به حسرت سپردم

درست خاطرم نیست ولی پاشو خوردم

 

آهنگ جوونتر که بودم از سیامک عباسی



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٤ :: ۱:٠۸ ‎ب.ظ :: توسط : ســـــــــــارا

من عاشق خیابانی هستم ، که هیچوقت قسمت نشد در آن با هم قدم بزنیم...!



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱۳ :: ۳:٠۱ ‎ب.ظ :: توسط : ســـــــــــارا

 

اشک رازی است

لبخند رازی است

عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنانکه ببینی

یا چیزی چنانکه بدانی

من  درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۱٧ :: ٩:٠٥ ‎ق.ظ :: توسط : ســـــــــــارا

 

 

من شیفته‌ میزهای کوچک کافه‌ای هستم

......

که بهانه نزدیک‌تر نشستن‌مان می‌شود...

 و من

روبروی تو

می توانم تمام شعرهای نگفته دنیا را یکجا بگویم...

 

******

 

وقتی

از کنار آن کافه

می گذرد آرام

دست در دست محبوبش

در شبی از شبهای آبان

که می وزد باد

که می ریزد برگ

که می بارد باران

- لحظه ای -

یاد من می کند آیا؟

وقتی

از کنار آن کافه

می گذرد آرام...



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۸ :: ٩:٤۱ ‎ق.ظ :: توسط : ســـــــــــارا
درباره وبلاگ
ســـــــــــارا
ســـــــــــارا -لیسانس ریاضی کاربردی-دانشجوی ارشد مدیریت اجرایی **************************** کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed
دریافت کد بارش برف از زیبا ساز وب
http://www.takpc.mihanblog.com -->
 
 
 

topmuzic.blogfa.com |مرجع کد آهنگ