آرامــــــــــش خیــــــــــــال
..|مجنون به نصیحت دلم آمده است/بنگر به کجا رسیده دیوانگی ام|...
 
 

جسارت می خواهد ،

نزدیک شدن به دورترین افکار زنـــــــــــی

که روزها " مــــــــــردانه " با زندگی می جنگد اما شب ها

بالش اش ازهق هق های " زنـــــــــــانه " خیس است !!!

جسارت می خواهد!!!

 



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۸ :: ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ :: توسط : ســـــــــــارا

 

عصر ما عصر بلا, عصر لمس انتها

عصر فقدان حقیقت, عصر انکار خدا

عصر تشویش و گله ,عصر پاپوش و تله

عصر افعی عصر گرگ ,معصیت‌های بزرگ

عصر خواری عصر ذلت ,دوره کوچ عصر هجرت

موسم بی‌اعتنایی ,عصر زندان نه رهائی

عصر دفن واژه عشق ,عصر تهمت ,عصر بحران

عصر کشتار خلایق, عصر شک به عرف و ایمان

عصر بی‌هویت من, سر بلندی اراذل

جزوه‌های تکه پاره قوم رنجیده و غافل

عصر بغض و عصر کینه, عصر قداره و سینه

قامت انسان به دار, کل سهم ما همینه

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم

نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم

بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهاییم

جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٦ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : ســـــــــــارا

بذارید توی این دستم تفنگ باشه ، من به وکیل انگار نیاز دارم

از تبصره هیچ چی نمیدونم ، خانوم قاضی .... من اعتراض دارم

از ماده ها هیچ چی نمیفهمم ، مادرم میگفت جز فریب نیستند

میگفت جز خواهر های تو ، هیچ کدوم تو دنیا نجیب نیستند

من همش درگیر خودم بودم ، از خودم هم سر در نیاوردم

من که واسه مرغ های همسایه ، بیشتر از غاز خودم غصه میخوردم

من بزرگترین تضاد قرن بودم ، کوالای خنگی که شد آدم

روز ِ مادر ، جای ماشین ِ ظرفشویی ، دستکش ِ بادوام به مادر دادم

یک روز دختری به من گل داد ، ترسیدم بفهمم عشق زیبا بود

من که از تایتانیک چیزی نفهمیدم ، فیلم محبوب من اخراجیها بود

من انگار دارم جذام میگیرم ، بس که با سیلی صورتم رو سرخ کردم

خندم میگرفت ... یادم میفتاد ، چرا تخت مادر صدا میداد

شغل من خیلی شغل ِ خوبی بود ، واسه آدم برفیا گهواره میساختم

مترسک هارو رو ویلچر میچرخوندم ، توی رینگ جای بوکسورها میباختم

من مدال افتخار میگرفتم هر سال ، چون خودم نه ، یکی دیگه بودم

چون خودم رو تو خودم کشتم ، همون کسیکه رئیس میگه بودم

یک روز دوباره اون دختر بهم گل داد ، خواست که کمی براش وقت بگذارم

خانوم ِ قاضی خوابتون برده؟ دارم کفرتون رو درمیارم؟؟؟

توی نامه گفت منو میبوسه ... و من صبح دیر رفتم سر ِ کارم

چون که باید غسل میکردم ، تا که یادم بیاد دیندارم

یک روز دستمُ گذاشت رو لبهاش ، دیدم که چشماش قرمزُ خیسن

مادرم راست میگفت ، باور نمیکردم، جز خواهرم هیچکدوم نجیب نیستن

آخرش بیخبر از من خودش رو کشت ، رئیس میگفت: دختر ِ هرزه انگار کم داشت

نامه توی دستش بوی باروت میداد ، تفنگ توی دستش یه گلوله دیگم داشت


تازه داشت باورم میشد عاشق من بود ، اما قبول دارم کمی دیر بود

مادر به فکر ِ جهاز ِ دخترهاش ، برای خواستگاری کمی پیر بود

بذارید توی این دستم تفنگ باشه ، من به اون دختر یه گوله بدهکارم

چرا با مرده ها نمیشه وصلت کرد؟؟

خانوم ِ قاضی من اعتراض دارم.../

 

 

هومن شریفی



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٥ :: ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ :: توسط : ســـــــــــارا

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یک رویای کوتاهی دعای هر سحر گاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من ان خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل اوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه می خواهی ز خود بی گانه میخواهی
مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ز خود بی خودتر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر انچه میخواستی
بکش ای دل شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
نکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت اب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست


 

 

پ .ن: دستان من نمی توانند
نه، نمی توانند
هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند.
تو
به سهم خود فکر می کنی
من
به سهم تو.
شاعر: گروس عبدالملکیان



موضوع مطلب :

ارسال شده در تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳ :: ٩:٠٩ ‎ق.ظ :: توسط : ســـــــــــارا
درباره وبلاگ
ســـــــــــارا
ســـــــــــارا -لیسانس ریاضی کاربردی-دانشجوی ارشد مدیریت اجرایی **************************** کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

صفحات وبلاگ
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed
دریافت کد بارش برف از زیبا ساز وب
http://www.takpc.mihanblog.com -->
 
 
 

درخواست كد صوتی

ساخت كد آهنگ ساخت كد آهنگ