آرامش خیال

از تنهایی برگی ٬ که باد با خود می برد ٬ زمین جاذبه اش را به رخ سنگ می کشد.

نامی از هزار نام

http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Shahadat/86/Wallpaper.jpg

ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می‌کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهای‌تان اضافه می‌کنید؟

یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود
آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌های بی‌پناه را
حرمت نگاه بی‌گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی‌سرود
نیمه‌های شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهای چهارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

ای شما!
ای تمام نام‌های هر کجا!
زیر سایبان دست‌های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می‌دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیر باور عجیب را
در میان خویش
راه می‌دهید؟

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

در این زمانه

http://inlinethumb51.webshots.com/42738/2502201650103331880S425x425Q85.jpg


در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

قیصرامین پور

پ.ن: ٢٧ام این ماه کنکور کارشناسی ارشد دارم . واسم دعا کنید.همیشه می گن دعای دیگران درحق آدم زودتر مستجاب میشه.دوستای خوبم دعا کنید که حتما قبول بشم.لبخند

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

شاهزاده کوچولو

http://shoopeh.persiangig.com/image/3z0ndyo.jpg

 

زندگی پر از آدمهایی که میان و میرن"ارزش گل تو هم بقدر عمریه که پاش صرف کردی

" همه رو که نمی شه اهلی کرد.


+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

کوچه

http://www.dropshots.com/photos/152417/20060729/b_080139.jpg

 

اسیرکوچه ها شدم

پیاده خسته شد دلم

از این کوچه به اون کوچه نمی دونم کجا برم

راه خونه گم کرده و سرگردون و پریشونم

آه ای خدا برس بداد همین دل و همین جونم...

 

پ.ن:دیگه واقعا خسته شدم از این امید واهی از این امیدواری بیهوده از این تلاش واسه رسیدن ولی نرسیدن از این انتظار کشیدن مسخره خدایا تو گفتی من نزدیکتم پس چرا نمیبینمت.

پ.ن:پرستوی معصوم بی خانمانی بهتر از قفس است...

پ.ن:زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست.ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

خوشبختی...

خیلی وقتها نقاب به چهره می زنی تا نقشی رو بازی کنی که تا حالا بازی نکردی تا نقش یکی دیگه رو بازی کنی اما غافلی چون تنها کسایی چهره جدیدت رو باور می کنن که تو رو نشناخته باشن محاله بتونی کسی که تو رو بهتر از خودت می شناسه با این نقاب بفریبی. وقتی کسی روخیلی دوست داری تصمیم میگیری خوشبختش کنی واسه همین گاهی واسه خوشبخت شدنش ازش جدا می شی اما نمی دونی اونی که باید تصمیم بگیره کجا و چه جوری خوشبخت بشه اونه و تو حق نداری این حق رو ازش بگیری .نگاه کن ببین این کاری که کردی خوشبختی اون آدم رو رقم زد؟ اگه نزد پس اشتباه کردی خیلیم اشتباه کردی چون نمیدونستی عشق واقعی محاله تبدیل به نفرت بشه.

آدم عاشق اصلا نمی فهمه نفرت چیه هر چقدر هم تلاش کنی  بی فایده ست مخصوصا زمانیکه داری نقش بازی می کنی.

خوشبختی جاییه که قلب آدم اونجاست محاله بشه اون  رو جای دیگه ای پیدا کرد.

مطمئنم حتی اگه سالها بگذره اون عشق عمیقی که یه روز تو قلبت ریشه دوونده هرگز از بین نمیره.

پ.ن:دور شدن از آدمهایی که دوستشون داریم بی فایدست چون زمان به ما نشون می ده که جایگزینی برای اونها نیست.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

شکلات

با یک شکلات شروع شد  ...
من یک شکلات گذاشتم توی دستش اونم یک شکلات گذاشت توی دستم .

من بچه بودم او نم بچه بود
سرم را بالا کردم سرش را بالا کرد
دید که منو میشناسه . خندیدم .

گفت دوستیم ؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا ؟
گفتم دوستی که تا ندارد

گفت تا مرگ !! خندیدم و
گفتم من که گفتم تا ندارد !
گفت باشد تا پس از مرگ !
گفتم نه نه نه تا ندارد .

گفت قبول تا اونجا که همه زنده می شوند . یعنی زندگی پس از مرگ.
باز هم با هم دوستیم . تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم .

گفتم تو براش تا هر کجا دلت می خواهد یک تا بذار .
اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا تا نمی ذارم .
نگاهم کرد .

نگاهش کردم .
با ور نمی کرد . می دونستم
اون می خواست حتما دوستیمون تا داشته باشد .
دوستی بدون تا رو نمی فهمید ... .

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم .
گفتم باشه توبذار

گفت شکلات .
هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من باشه ؟؟
گفتم باشه .


هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش او هم یک شکلات توی دست من .
باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتم را باز می کردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند اون رو می مکیدم

می گفت شکمو !! تو دوست شکموی من هستی .
و شکلاتش را می ذاشت توی یه صندوق کوچلوی قشنگ .
می گفتم بخورش !!
می گفت تموم می شه . می خواهم تموم نشود برای همیشه بمونه .

صندوقش پر از شکلات شده بود .
هیچ کدومش رو نمی خورد . من همه اش راوخورده بودم .

گفتم اگر یک روز شکلاتهایت رو مورچه ها بخورن یا کرمها
اون وقت چه کار می کنی ؟؟
گفت مواظبشون هستم .
می گفت می خواهم نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم

و من شکلاتو رو می ذاشتم توی دهنم و می گفتم نه نه نه دوستی که تا ندارد

...
یک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سالش شده .

اون بزرگ شده . منم بزرگ شد ام
من همه شکلات هام رو خوردم .اما اون همه شکلات ها را نگه داشته .

اون امده تا امشب خدا حافظی کنه .
می خواهد بره . بره اون دور دور ها
می گه میرم اما زود بر می گردم.
من میدونم می ره و بر نمی گرد.

یادش رفت شکلات به من بدهد .
من که یادم نرفته . یک شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم این برای خوردن . یک شکلات هم گذاشتم کف اون دستش .
این هم اخرین شکلات برای صندوق کو چکت یادش رفته که صندوقی دارد برای شکلات هایش .
هر دوتا رو خورد .

خندیدم


می دونستم دوستی من تا نداره
اما دوستی اون تا داره

مثل همیشه .
خوب شد همه شکلات هامو خوردم . اما او هیچ کدومش رو نخورد .

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه می کنه ؟؟

 

زندگی فرصت بس کوتاهیست/ تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست/ مرگ هم حادثه است/ مثل افتادن برگ /که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک/نفس سبز بهاری جاریست
 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

خدا هست کریم

 

 

 من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٦ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

گاهی لیوان را زمین بگذار!

http://avelient.com/BioPharmBlog/wp-content/uploads/2008/12/glass_of_water.jpg

خوندن این متن زیبا خالی از لطف نیست ... مخصوصا برای کسانی که با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنند...

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند:

 

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 

استاد گفت:

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:

 

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

 

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 

 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

 

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

 

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

پ . ن:دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

عقاب و گردباد

http://www.flightbrief.net/Eagle_Flight.jpg

عقاب وقتی می‌خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه‌ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می‌نشیند!

می‌دانید اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو‌به‌رو بیاید!

عقاب به محض این‌که ‌آمدن گردباد را حس‌کرد، بال‌های خود را می‌گشاید و اجازه می‌دهد ‌باد، او را با خود بلند کند.

به محض این‌ که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده‌ی بلند‌پرواز، سر خود را به‌سوی آسمان بلند می‌کند و عمود بر طوفان می‌ایستد و مانند گلوله‌ی توپی، به سمت بالا پرتاب ‌می‌شود. او آنقدر با کمک باد مخالف، اوج ‌می‌گیرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود به ‌سوی قله‌ی موردنظر، در بالاترین نقطه‌ی کوهستان، مأوا می‌گزیند.

خوب به شیوه‌ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می‌ماند، حادثه‌ای که برای مرغ‌های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می‌نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده کند.

وقتی طوفان از راه می‌رسد، عقاب به‌جای زانوی غم بغل‌گرفتن و در کنج سنگ‌ها پناه‌گرفتن، جشن می‌گیرد و خود را به بالاترین نقطه‌ی وزش باد می‌رساند و از آن‌جا، سنگین‌ترین ضربه‌های گردباد را به نفع خود به‌کار می‌گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می‌کند.

او نه‌ تنها از نیروی مخالف نمی‌هراسد، بلکه منتظر آن نیز می‌نشیند‌ چرا که می‌داند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که می‌تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.


شرح حکایت

انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی‌شود. به‌طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب می‌کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیش‌تر از جریان موافق شما باشد.

پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود‌ بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ‌می‌دهد، به‌جای عقب‌نشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بی‌درنگ عقاب‌گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعی‌کنید ‌در لابه‌لای این حادثه‌ی به ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواسته‌ی خویش نزدیک سازید.

این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر به‌ موقع، از این نیرو برای بالا‌رفتن و اوج‌ گرفتن استفا‌ده کنید.

پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گله‌مند نباشید. اینها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در زندگی‌تان حاصل نگردد.

به‌جای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکل‌ها و مخالفت‌ها گله‌‌کردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبت‌ها و سختی‌های زندگی بیندیشید. خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ می‌دهد که به ظاهر، آزاردهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر‌ چه رقم می‌زند، خیر و برکت و سعادت پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان‌های مخالف را داشته باشیم و در وقت مناسب، بال‌های خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم.

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست.

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()

فرصت آخر...

http://2.bp.blogspot.com/_nq_-roZR_5I/SNSGOulN0AI/AAAAAAAAAGo/2ptUqo2KMrU/s400/tavakoly-ghadr-0715-%25206.jpg

 

کوله بارت بربند شاید این چند سحرفرصت آخر باشدتا به مقصد برسیم

بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمرچه غافل بودیم .

می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او

پس سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد مبر من جا مانده که محتاج دعایت هستم!


+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط سارا فلاح نظرات ()